خرید بک لینک
گرچه دور خانه ام صدها نگهبان داشتمباز با غم رفت و آمد های پنهان داشتم گرچه تنها حربه ام اشک است حالا ، یک زمان_در نگاهم جنگجوهای فراوان داشتم.. از همان روزی که آدم سیب را از من گرفتپا به پایش در دل تاریخ جریان داشتم عشق با من بود لیلاوار یا سودابه وارخوب و بد.. اما به احساس خود ایمان داشتم داستانم

برچسب: نویسنده: مهسا میرزاپور تاريخ: جمعه 26 خرداد 1396 ساعت: 2:34


عمري است آه و ناله ي خاموش مي کشيم
از دست اين صليب که بر دوش مي کشيم

زخم زبان به مريم قديسه مي زنيم
شمشير روي سام و سياووش مي کشيم

در فکر قتل عام پلنگ و پرنده ايم
وقتي که دست بر سر خرگوش مي کشيم

سرما دويده در رگ پيوندهاي باغ
ما شب کلاه روي بناگوش مي کشيم

باور کنيد مي شکند سنگ سخت را
دردي که زير اين همه تن پوش مي کشيم

اين راه و رسم آينه و آفتاب نيست
مرگ است اينکه تنگ به آغوش مي کشيم

شعر از عبدالحسين انصاري

برچسب: نویسنده: مهسا میرزاپور تاريخ: جمعه 26 خرداد 1396 ساعت: 2:34

گمان كرده بودم كه مهمان بيايدپَرِ چاي چون روي ليوان بيايد گمان كرده بودم كه نظمى قرار استبه اين حال و روز پريشان بيايد سفر سرنوشت من و توست، اين راهبعيد است جايي به پايان بيايد "گرفتم" پس از رفتنت گريه كردمبه گلدان چه!؟ در كوچه باران بيايد كلامي ست در پشت لب هاي وامانده --بالا نيامدكه با جان بيايد ت

برچسب: نویسنده: مهسا میرزاپور تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 19:32

قطار شو که مرا با خودت سفر ببریبه دورتر برسانی ــ به دورتر ببری تمام بود ونبود مرا در این دنیاکه تا ابد چمدانی ست مختصر ببری ومن تمام خودم را مسافرت بشومتو هم مرا به جهان های تازه تر ببری سپس نسیم شوی تو و بعد ازآن یوسف...!که پیرهن بشوم تا مرا خبر ببری مرا به خواب مه آلود ابرهای جهانبه خواب های درخ

برچسب: نویسنده: مهسا میرزاپور تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 19:32

هزار درد مرا، عاشقانه درمان باشهزار راه مرا، ای یگانه پایان باش برای آنکه نگویند، جستهایم و نبودتو آنکه جسته و پیداش کردهام، آن باش دوباره زنده کن این خسته ی خزان زده راحلول کن به تنم جان ببخش و جانان باش کویر تشنهی عشقم، تداوم عطشمدگر بس است، ز باران مگوی، باران باش دوباره سبز کن این شاخهی خز

برچسب: نویسنده: مهسا میرزاپور تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 19:32


حکایت تو که دنیا تو را نیازرده ست
دلی گرفته در آیینه های افسرده است

حکایت من در مشت روزگار دچار
پرنده ای ست که پیش از رها شدن مرده ست

یکی پرنده یکی دل ! دو سرنوشت جدا
که هر یکی به غم دیگری گره خورده ست

به باغ رفتم و دیدم ان شقایق سرخ
که پیش پای تو روییده بود پژمرده ست

خلاصه ی همه ی رنج های ما این است
پرنده ای که دل اورده بود دل برده است

شعر از فاضل نظری

برچسب: نویسنده: مهسا میرزاپور تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 19:32

تاریکی ست بعدِ تو سهم چراغ هاکز کرده اند گوشه ی خود این اتاق ها آتش گرفته ای خبرت را تمام شهراز من گرفته اند تو را، هِی سراغ ها می ترسم از همه، خبر و روزنامه هامی ترسم از سیاهیِ بال کلاغ ها گفتند شعله ها همه اش اتّفاق بوداین بار هم تویی وسط اتّفاق ها رفتی و باز بعدِ تو خاموش می شودتکلیف روشنِ همه

برچسب: نویسنده: مهسا میرزاپور تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 19:32

سوزاندیَم که دلم خام تر شودوحشی شدی غزلم رام تر شود آهو برای چه باید زمان صیدکاری کند که خوش اندام تر شود جز اینکه از سر جانش گذشته تاصیاد نابغه ناکام تر شود آدم برای نشستن به خاک توباید نترسد و بدنام تر شود چیزی نگفتی و گفتی نگویم ُرفتی که قصه پرابهام تر شود آنقدر گریه نکردی میان بغضتا چشم اشک سرا

برچسب: نویسنده: مهسا میرزاپور تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 19:32

باران گرفته، دست هايت را نمى گيرماز دست تو نه!از خودم انگار دلگيرم چيزي بگو! از اين سكوت سرد مى ترسمحرفي بزن حالا كه از اين زندگي سيرم با جمله اي آرام كن آشوب من را بازحالا كه روياي تو هستم چيست تعبيرم؟ بايد نفس هاي مرا از من بگيرد عشقاز شهر تو دل مى كنم، اما نمى ميرم اصلاً نفهميدم كه چشمانت كجا گم

برچسب: نویسنده: مهسا میرزاپور تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 19:32

پرنده در قفسش، در سرش فرار نبودکه بال داشت و حتّی اگر حصار نبود - - چه فرق می کند این چارگوشه با بیروناگر که آن طرفِ میله ها بهار نبود؟ بهار فصل قشنگی پر از گلوله و گلکه توی فکر و سر هیچکس شکار نبود پرنده باشی و باید که جیک هم نزنیپرنده ای که به آواز هم دچار نبود چه توی کنج قفس پشت میله ها، چه در ا

برچسب: نویسنده: مهسا میرزاپور تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 19:32

یک مشت خاک، بیل، دلی سنگ، جرثقیلیا چیزهای سفت و عجیبی از این قبیل یک قبر خالی از جسدم از درون تهیحک کرده اند نام تو را روی مستطیل حالا که توی قلب منی و فشار قبر --دلتنگی من است از این عشق بی بدیل سنگ صبور خسته و کم طاقتت شدمدل کندم از زمین و زمان با کلنگ و بیل دارم جواب می شوم از هر سؤال توداری عذا

برچسب: نویسنده: مهسا میرزاپور تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 19:32

افشین یداللهی (زاده دی ۱۳۴۷ در اصفهان - درگذشت ۲۵ اسفند ۱۳۹۵ بر اثر سانحه تصادف)، پزشک متخصص اعصاب و روان و از ترانه سرایان اهل ایران بود. پدر افشین یداللهی از بزرگان شهر ایزدخواست بوده است و مادر وی نیز اهل اسفرجان است.وی فعالیتهای حرفهای ترانهسرایی خود را در سال ۱۳۷۶ در سازمان صدا و سیمای جمهو

برچسب: نویسنده: مهسا میرزاپور تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 19:32

صفحه بندی